که با من شادباشند مردمش انجا
وطنم ....................باشد
اول مهر سال ۱۳۴۲
میذان کندی فلکه و آذینی و ذرختی و چمنی.نداشت ........ به این خاطر میگفتند میدان برای این که بیمارستان بزرگ هزارتختخوپ پهلوی در شرق و کارخانه پرق خصوصی کوچکی هم درشمال و درجنوب میدان خیابان آیزنهاور بود که غرب را په شرق وصل می کرد وفرودگاه در غرب چندین کیلومتر دور بود.. ولی تا آنجا بیابان بود.که شهرکی زیپا در این مسیر مسیحیا ن طهران ساخته بودند ودور از شهر با فرهنگ خودشان زندگی می کردند..ساختمانی سه طبقه بزرگ و عریضی که متعلق په اقای صارمی است به نام ساختمان صارمی معروف بود . آقای صارمی و خانومش را کسی نمی دید. اما دختر شون که متاسفانه از دم بخت بودن دوران زندگی اش مدتی گذشته بود. هر روز عصرها موهاش را فرحی درست میکنه میره کلاس خیاطی تا دیپلم بگیره چندی پیش دیپلم اریشگری را گرفت .در طبقه همکف این ساختمان پانزده15 مغازه بزرگ و سقف خیلی بلند حدود هشت8مترساخته شده بود. یک خواراربار فروش بداخلاقی با قدی بلند و صورتی آبله رو بود جعفر آقا از آذری های با سلیقه و آدم تمیزی بود.دوچرخه و موتور. په دلیل رفت امدشان و گارگر ساختمانی در این مسیر زیاد بود تعمیر دوچرخه و موتورمتعلق به اقای مهربان وشوخی بود که به آشناها موتور گازی و دوچرخه اجاره میداد. منو ممد داداشم خیلی دوستش داشتیم به ممد هم موتور گازی میداد.سی و پنج سالی داشت کسی نمی دانست زن و بچه داره یا نه, هیچ وقت کسی ندیده بوده حتی بچه هاش پیش اون سرکار امده باشند,,, باری همیشه ورد زبونش به جون بچه هام بود اسمش آقا مهدی بود. در سمت راستش یک خرازی کوچک صاحبش اقا ساحره بود به این دلیل اقاساحره می شناختنش چون اسم خرازیکه پر از عطر و لباس زیر وکارت پستال ,گل سر جوراب شانه , آدامس , سنجاق سینه, خلاصه هر چی بود تو خرازی کوچکش برای خانم ها بود. ولی نمی دونستم چرا چسب زخم (تنسو پلاست) هم توی خرازی اش داره. منو و ممد داداشم دوبار ازش خریده بودیم و خیلی دوست داشتیم یک بار دیگه هم یک قران(ریال)داشته باشیم ازش چسب بخریم و ازصاحبش اقا مهدی بپرسیم.چسب تنسو پلاست برای چی تو مغازه داری .سر نبش پائین ساختمان که فاصله ای ششصد تا هفصد متر بیشتر تا خیابان آیزنهاور نداشت. مصالح ساختمان می فروخت. کچ و ماسه .بیل .کلنگ و سیمان ماله. شمشه. لوله آب. چندتا دونه تیرآهن.وچندتا شلوار لری داشت . حاج آقایی کوتاه قد که فقط سیبیل داشت نه مو و نه ابرو داشت و همیشه جلیقه قهوه ای رنگ اش را به تن داشت.نه تنها سر کار بلکه از اون روزی که دیده بودمش تنش بود. و بالای مغازش با خانمش زندگی می کردند.ییشتر از چهل سال داشتند اما بچه نداشتند..بخاطراینکه دیوار طرف چپ یا ضلع شرقی بیمارستان هزارتختخوابی که خیابان خیلی پهن بود و با خاک و سنگی مخصوص پوشانده بودند به طرف شمال که به پادگان جمشیدیه ختم می شد قاصله ای نداشت خانمش هر روز به اون جا می رقت.ساختمان آقا صارمی هنوز با اینکه پنج تا هفت سالی شاید کمی هم بیشتر نداشت ولی هنوز رو نمای ساختمان دست نخورده بود و آجرها و بندکشی های میان آنها که مرور سال ها باران و برف خوب چرک تابش کرده بود تنها مکانی بود در آن میدان ساخته شده بود. و تـــــــــاج تنها خیابان آسقالت باریکی بود که از تقاطع خیابان آیزنهاور به طرف شمال غربی شهر که شهرکی مدرن با بلوارهائی خیلی پهن و پر درخت وچمن ساخته شده پود شهرکی زیبا به همون اسم شهرزیبا ادامه داشت. از جلوی ساختمان آقا صارمی می گذشت.روبروی همین ساختمان توی دویست200 متر زمین که وسط میدانی به نام کندی که قرار بود ساخته شود.به آقام با جعل اسناد باقیمت مناسب فروخته بودند . آقــــــــــــــا یک مقدار باغ انگور وچندهکتاری از قلمستان هایشان با عمو روح الله که روحانی بود شریک بوده اند و با اینکه تا آن لحظه ها گویا به چه مقذارش صحبت نکرده بودند تا انقلابی از رنگ سفیدش رامحمدرضاشاه برای اخباری درخارج از کشور صورت داد. و آقام هم مثل خیلی های دیگه رنگ سفید انقلاب محمدرضاشاه بهش پاشیده شده بوده.. .....آقام برای همین زمین تمام و همه دنیای گذشته را داده بود و توی بیابان آلونک آجری یکی برای خودش و ننه بلــــــــــــــــور و ما چهار4 خواهرو برادر منو دادشم ممد و آبجی فخری شانزده16 ساله فروغ سه3 ساله ساخته بود یکی برای آملا شوهر اشرف السادات خواهر بزرگم ننه بلـــــــــــــور دستای من و ممد داداشم را اول مهر بود گرفته بود داشت از خیابان پرچم ضلع جنوبی هزارتختخوابی می برد طرف مدرسه فیوضات (اگر صحیح نوشته باشم)
می گفت , نهمت جون نمی گی دو2سال از ممد کوجکتری. یادت باشه یک سال1 یادت نره اون پستونک هم بنداز زیر پیراهنت .
ممد پرسید , ننه بلـــــــــــــــــور امسال چرا عید نمی آد؟
ننه بلـــــــــــــــــور,, مه چم(من چه میدونم)
من قلبم داشت وا می ایستاد. هم عید نداشتیم هم من یک1سال زوتر باید مشق بنویسم, یک1سال هم زودتر یعنی هنوز پنچ5سالم نشده بود به خاطر اینکه خونه نباشم و ممد دادشم هم تنها نره و بیاد خونه.این ها همه را به سید که به خاطرش به من و ممد داداشم آقــــــــــــا می گفتنند از سرم و از فکرم دور می کردم.تازه آقــــــــــــــا گفته بود اون سال عید نداریم, من از ننه بلـــــــــــــور پرسیدم
من پیش ممد بشینم؟
ننه بلـــــــــــــور, نه ننه جون اون جا مدیر و ناظم به تو میگن.
ننه بـــــــــــلور اون روز دیر داشت می رفت سر کارش .باید تا شهر آرا می رفت ننه بلـــــــور چادرش را با دندون هایش را گرفته بود دست های من و ممد رابا دست های سفید و گرمش فشار می داد که سردی صبح زود اول پائیز دست های ما سردشون نشه. پستونک من که سوت سوتکی بود اگر فشار رویش می آمد تولید صدا می کرد.ننه بلور دست منو رها کرد اشاره کرد به عشق تنهايی من پستونک سرخابی خوشصدای توی سینه ام ٬٬٬ نهمت جون اون دردسر بناز دیر(پنداز دور)من با لهجه التماس گفتم٬ننه بلور سال دیگه یا بعد از تابستون میندازم دور
(اسم خیابان و محلات را در طهران در هر سال سعی میکنم نام آن سال را بگویم)
mehdi akhawansales

خاصیت اول: میتوانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
خاصیت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود (و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
خاصیت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
خاصیت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، ذغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و خاصیت پنجم: مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.